دیشب وبلاگمو بروز نکردم. دلیلشم این بود که سرماخورده بودم، سرم درد می کرد، دلم خیلی گرفته بود، حوصله هیچ کاری نداشتم ووو. می دونید چرا؟ خودم فکر می کنم به خاطر کار و فعالیت زیاد بود. از صبح که رفتم اداره یک لحظه استراحت نکردم مرتب پیگیر چند تا خبر شدم و اونا رو کار کردم تا ساعت نزدیکای ۲ شد یعنی وقت اداری تموم! فقط بینش رفتم آژانس مسافرتی و دو تا بلیط تهران برا فردا شب (امشب) گرفتم. (برا خودم و بابام) بعد از اون مستقیم رفتم ورزشگاه تا هم بازی تیم شهرداری رو ببینم و هم خبرشو تهیه کنم. (اکثر بازیکنای تیم شهرداری جوون هستن و همه شون بومی. وقتی می بینم به جوونای بومی بها داده میشه خیلی از دیدن بازی اونا لذت می برم. محمود قدرتی، سرمربی تیم شهرداری، با این کارش تا حدودی داره آینده فوتبال یزد رو تضمین می کنه. ای کاش دیگران هم از او یاد بگیرن!) تو ورزشگاه مربی قدیمی خودمو دیدم. (شش سال پیش یکی از بهترین بازیکنای فوتبال یزد بودما. قبول ندارید برید بپرسید) جلو بچه های هیات فوتبال خیلی برا مربی قدیمیم کلاس گذاشتم و اونم خیلی کیف کرد. بهرحال بازیو دیدیم و بعد بلافاصله اومدم خونه و خبرشو تنظیم کردم و فرستادم. البته قبل از اون نهار خودرم! (ساعت ۵ بعدازظهر) بعد هم اخبار رو مرور کردم. تقریبا ساعت ۷ شده بود. (به نظر شما درست فکر کردم؟) بعد از اون سرماخوردگیم شدید تر شد. سرم درد گرفت و دلم بیشتر گرفت. دراز کشیدمو فکر کردمو فکر کردمو فکر. (اکثر شبا قبل از خواب با خودم فکر می کنم و ضمن مرور اتفاقات اون روز برای فردام برنامه ریزی می کنم.) غرق در افکار خودم شده بودم که دوستم زنگ زد. خوب موقعی بهم زنگ زد و جویای حالم شد. واقعا نیاز داشتم. ازش ممنونم. وقتی با او حرف زدم یه کم آروم گرفتم. حالا دیگه خیلی خسته شدم بودم. بعد از اون خواب رفتم. انشالله همیشه شاد و خندان باشید.
