تبليغاتX
شب نوشت سعید (خبرنگار ورزشی)
دل نوشته ها، خاطرات و اتفاقات روزانه ورزشی و غیر ورزشی سعید صادقی مقدم

از توضیح بیشتر معذروم. شب نوشت فعلا تعطیل است. والسلام

نوشته شده توسط سعید صادقی مقدم در ساعت 15:28 | لینک  | 

از صبح تا شب، حضور در دانشگاه، رفتن به سالن ورزشی و بازی کردن والیبال، نشستن جلو کامپیوتر و لالا. کارای امروز من همش همین بود. خودم فکر می کنم دانشجوی فعالی هستم (البته فقط در سر کلاس و شرکت در بحث های درسی و کلاسی) صبح سر کلاس تاریخ تحلیلی بودم که بحث به جایی کشید و تو ذهنم ربطش دادم به یه مسئله ای که منو خیلی تو فکر فرو برده بود. جالب اینکه نتیجه گیری هم کردم. در کل، کلاس های دانشگاه رو خیلی دوست دارم و مفید بودنشو دقیقا درک می کنم (هر چند برخی اساتید دل به درس نمی دن و فقط میان که یه جوری ساعت تدریسشون تموم بشه). فردا هم از صبح تا بعد از ظهر کلاس دارم.

وای! فردا میان ترم درس تکنولوژی چاپ و نشر دارم که همین الان یادم اومد. کتابشو تهران که بودم خریدم ولی هنوز نگاهشم نکردم. برم بخوام که اگر شد فردا صبح زود بلند بشمو بعد از نماز حداقل یکی دو ساعت بخونم تا جلو استاد مرتضوی ضایع نشم. شبتون خوش

نوشته شده توسط سعید صادقی مقدم در ساعت 23:16 | لینک  | 

چند روزی که تهران بودم در کنار اساتیدم کفیلی و دوستارگان، دوستان و همکارانم آقایان نعمتی و فعالیان و خانمها حسن پور، سبزعلی، ستاکه، کریمی و روزبهانی (امیدوارم نام همه رو اورده باشم و البته صحیح) چیزهای زیادی یاد گرفتم. اونجا به رییس قبلیم هم سر زدم. با رییس بزرگ هم ملاقات داشتم.

هر روز از صیح تا شب سازمان بودم به غیر از سه شنبه که تعطیل بود و به همراه خانواده اقواممون رفتیم لواسون و تا عصر اونجا بودیم. بعدش منو رسوندن سازمان و تا شب اونجا بودم. خونه اقواممون شده بود برام خوابگاه.

به هر حال من که برای خوش گذرونی نرفته بودم ولی خوش گذشت. راستی اینم بگم که هم در مسیر رفت و هم برگشت از لحظه ای که سوار قطار شدیم تا وقتی که رسیدیم به مقصد رو تخت طبقه بالا خواب بودم.

در ضمن دیروز صبح رسیدم ولی دیشب حال نوشتن نداشتم. الانم که اینجام خیلی خسته ام چون هم بعد از ظهر ورزشگاه بودم و نهار و شامو با هم خوردم و هم چند تا خبر و مصاحبه کار کردم که خیلی خستم کرد.

راستی یه مسئله خانوادگی هم برام پیش اومد که فکرمو به اون مشغول کرد. نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت اما فعلا خیلی ناراحتم و تو فکر. (خوهشا نپرسید چیه) شاد باشید و پیروز. یا حق 

نوشته شده توسط سعید صادقی مقدم در ساعت 22:6 | لینک  | 

امروز صبح رفتم دانشگاه. استاد درس انقلاب اسلامی تنها ۲۰ دقیقه تدریس کرد و بعد از اون به راهپیمایی ۱۳ آبان رفتیم. تا ظهر دانشگاه بودم و بعد از اون به دفتر کارم رفتم و از اونجا به همراه همکارام برای تماشا و پوشش خبری بازی تربیت به ورزشگاه شهید نصیری رفتم. راستی یک نفر دیگه هم با من به جایگاه ویژه ورزشگاه اومد که وقتی از مسافرت برگشتم در موردش توضیح خواهم داد. بعد از بازی دوباره به دفتر برگشتم و خبر و عکس های بازی رو ارسال کردمو اومدیم خونه. خونه که رسیدم باز هم اخبار دست از سرم بر نمی داشتند. دو تا دیگه خبر تنظیم و ارسال کردم. خیلی دیر شده. وسایلمو آماده نکردم. حموم هم نرفتم و تنها ۴۵ دقیقه دیگه وقت دارم. فعلا تا چند شب دیگه (به احتمال زیاد جمعه شب) خدانگهدار. موفق و پیروز باشید

نوشته شده توسط سعید صادقی مقدم در ساعت 19:28 | لینک  | 

دیشب وبلاگمو بروز نکردم. دلیلشم این بود که سرماخورده بودم، سرم درد می کرد، دلم خیلی گرفته بود، حوصله هیچ کاری نداشتم ووو. می دونید چرا؟ خودم فکر می کنم به خاطر کار و فعالیت زیاد بود. از صبح که رفتم اداره یک لحظه استراحت نکردم مرتب پیگیر چند تا خبر شدم و اونا رو کار کردم تا ساعت نزدیکای ۲ شد یعنی وقت اداری تموم! فقط بینش رفتم آژانس مسافرتی و دو تا بلیط تهران برا فردا شب (امشب) گرفتم. (برا خودم و بابام) بعد از اون مستقیم رفتم ورزشگاه تا هم بازی تیم شهرداری  رو ببینم و هم خبرشو تهیه کنم. (اکثر بازیکنای تیم شهرداری جوون هستن و همه شون بومی. وقتی می بینم به جوونای بومی بها داده میشه خیلی از دیدن بازی اونا لذت می برم. محمود قدرتی، سرمربی تیم شهرداری، با این کارش تا حدودی داره آینده فوتبال یزد رو تضمین می کنه. ای کاش دیگران هم از او یاد بگیرن!) تو ورزشگاه مربی قدیمی خودمو دیدم. (شش سال پیش یکی از بهترین بازیکنای فوتبال یزد بودما. قبول ندارید برید بپرسید) جلو بچه های هیات فوتبال خیلی برا مربی قدیمیم کلاس گذاشتم و اونم خیلی کیف کرد. بهرحال بازیو دیدیم و بعد بلافاصله اومدم خونه و خبرشو تنظیم کردم و فرستادم. البته قبل از اون نهار خودرم! (ساعت ۵ بعدازظهر) بعد هم اخبار رو مرور کردم. تقریبا ساعت ۷ شده بود. (به نظر شما درست فکر کردم؟) بعد از اون سرماخوردگیم شدید تر شد. سرم درد گرفت و دلم بیشتر گرفت. دراز کشیدمو فکر کردمو فکر کردمو فکر. (اکثر شبا قبل از خواب با خودم فکر می کنم و ضمن مرور اتفاقات اون روز برای فردام برنامه ریزی می کنم.) غرق در افکار خودم شده بودم که دوستم زنگ زد. خوب موقعی بهم زنگ زد و جویای حالم شد. واقعا نیاز داشتم. ازش ممنونم. وقتی با او حرف زدم یه کم آروم گرفتم. حالا دیگه خیلی خسته شدم بودم. بعد از اون خواب رفتم. انشالله همیشه شاد و خندان باشید. 

نوشته شده توسط سعید صادقی مقدم در ساعت 10:49 | لینک  | 

امروز لذت یک روز تعطیل رو با استراحت زیاد چشیدم (تا بعد از ظهر فقط و فقط استراحت کردم) ساعت ۵:۱۵ عصر بود که داشتم آماده می شدم برا دیدن بازی پرسپولیس و مس کرمان. تلفن زنگ خورد. حمید بود (همون شوهر خاله ام که دیروز منو رسونده بود خونه) می خواست بیاد اینترنت و وورد بهش یاد بدم (قبلا هماهنگ شده بودا) چند دقیقه بعد اومد. کلاس آموزش خصوصی تا حدود ساعت ۹:۳۰ شب ادامه داشت! تلویزیون داشت سریال یانگوم رو پخش می کرد. منم بعد از سالی ماهی نشستم و سریال رو دیدم (آخه فیلم های تلویزیون رو خیلی کم نگاه می کنم) بعد از دیدن سریال خوابم برد. (البته قبل از اون یه خبر خوشحال کننده رو شنیدم و اون پیروزی تیم هندبال تربیت یزد در هفته هشتم مسابقات لیگ برتر کشور بود در برابر میزبان خود، نماینده کرمانشاه. بالاخره نوار باختها پاره شد!) ساعت ۱۱:۳۰ با صدای اس ام اس موبایلم بیدار شد. وای! وبلاگمو بروز نکردم. پریدمو کامپیوترو روشن کردمو این چند سطر رو نوشتم. فردا روز اول هفته هست. به احتمال زیاد هفته آینده برم تهران. شب خوش

نوشته شده توسط سعید صادقی مقدم در ساعت 0:6 | لینک  | 

خیلی خسته ام و حوصله نوشتن ندارم. اما یه چیزایی رو می نویسم. صبح رفتم دانشگاه (آزاد میبد) و در کلاس درس اخلاق شرکت کردم (خیلی مفیده این کلاس) بعد از اون برگشتم یزد و رفتم دفتر کارم. از اونجا به فرودگاه رفتم و با علی آبادی مصاحبه کردم و برگشتم اداره تا مصاحبه رو بعد از تنظیم٬ ارسال کنم. حالا دیگه ساعت ۳ بعد از ظهر شده بود و من خیلی خسته بودم (صبحِ زود ۴۰ کیلومتر رو طی کنی و دو ساعت سر کلاس باشی و باز برگردی بعد بلافاصله بری فرودگاه و برگردی ووو. جون ما شما بودی خسته نمی شدی؟) از محل کار اومدم بیرون و چون وسیله نداشتم منتظر تاکسی شدم (محل کارم تا خونمون ۱۵ تا ۲۰ کیلومتر فاصله داره) قربون خدا برم که به یاد بندشه. یه دفعه دیدم شوهر خالم با ماشینش جلو من سبز شد. یه نفس عمیق کشیدمو سوار شدم و او منو رسوند خونه (مسیرمون یکی بودا) تا رسیدم خونه انگار که خواهرم بدهکارمه گفتم زود نهار منو بیار که هم گرسنه ام و هم خسته. بیچاره زود نهارمو اورد. بعد ار خوردن نهار دراز کشیدمو خوابیدم. وقتی از خواب بیدار شدم ساعت نزدیکای ۹ شب بود (یعنی تقریبا ۵ ساعت استراحت مطلق کرده بودم. استراحتی کم سابقه در طول عمرم. چون من اصولا روزها استراحت نمی کنم). بلند شدم و وسایلمو آماده کردم تا برم با دوستام تو سالن ورزشی محلمون یه دست فوتسال توپ بزنم. (سانس قبل از اون والیبال بود که من خواب مونده بودم و نتونستم برم) چشمتون روز بد نبینه تو بازی با یکی از بچه ها برخورد کردم (غیرعمد) و صورتم خورد به نرده های کنار زمین. ابروم شکاف برداشت ولی خدا را شکر به خیر گذاشت. منم دیگه بازی نکردم. بعدم اومدم خونه و الان هم که اینجا هستم.

و اما می خوام امشب به یه نکته مهمی که برای همه مفیده اشاره کنم و اون اینکه بیایید شاد باشیم و دیگران را شاد کنیم. خودمونیما اصلا قصد نوشتن نداشتم ولی ببین چند سطر شد!

جالب اینکه همین الان٬ یه چیز دیگه هم اضافه شد و اون اینکه٬ درسته که من خسته بودم ولی یه دفعه الان خستگیم برطرف شد و می رم که راحت و با َآرامش خیال دراز بکشم و فکر کنم تا خوابم ببره. می دونید چی شد که اینجوری شدم؟ چون مسئله ای برام تداعی شد که با خودم فکر کردم و گفتم: آهای سعید! حالا تو این مسئله وقتشه که در راه شاد کردن دیگران قدم برداری. البته نه به هر قیمتی! پنجشنبه شبتون خوش. پیشاپیش روز تعطیل خوبی رو براتون آرزومندم. یا حق

نوشته شده توسط سعید صادقی مقدم در ساعت 0:10 | لینک  | 

امروز چند تا کار مثبت انجام دادم. حالا بماند که چندتاش شخصی بود و چندتاش عام المنفعه. بعد از ظهر هم که تیم والیبالمون با پردیس متحد قزوین بازی داشت و اون تیمو با تمام ستاره هاش تو سه تا گیم پیاپی در هم کوبید. منصور زادون (بازیکن تیم پردیس متحد) وسط بازی (اواسط گیم سوم) اومد پیش منو در گوشم گفت "احترامت واجبه ولی اگر یه دفعه دیگه فلاش بزنی دوربینتو می شکنم"! خوب نباید بهش خورده گرفت. می دونید چرا؟ چون میلیون میلیون و به اندازه یه بازیکن حرفه ای پول گرفته و گرفتن اونوقت جلو یه تیم جوون که سلاحشون در برابر این تیم میلیاردی٬ فقط و فقط اتحاد٬ رفاقت و همدلی بوده و هست باختن. بایدم که آقا بزرگِ کوچولو یه جوری نشون بده بازیکن حرفه ایه! واقعا که ....

امروز یه مشکل خانوادگی هم برام پیش اومد (البته مشکل که همیشه بوده و هست و خواهد بود ولی امروز برای من حاد شد) که داشت داغونم می کرد که خوشبختانه با حل شدنش در اواخر شب٬ حالا دیگه می تونم راحت دراز بکشمو بخوابم.

راستی قراره محمد علی آبادی٬ معاون رییس جمهور و رییس سازمان تربیت بدنی فردا بیاد یزد. شب خوش

نوشته شده توسط سعید صادقی مقدم در ساعت 0:8 | لینک  | 

امشب هم خوشحالم و هم ناراحت. از یه طرف خوشحالم به خاطر اینکه در برابر وجدانم روسفیدم و از طرف دیگه ناراحت به خاطر اینکه برخی حرفهای رک و بی پرده من در جلسه ای باعث شد تا یکی از دوستانم از دستم ناراحت بشه. همینجا ازش معذرت می خوام.

یه نکته دیگه هم که منو ناراحت کرده شوخی یکی از دوستان باهامه. آخه چرا باید اینچنین شوخی مسخره ای رو با من بکنه. آهای! تو که می دونی من طاقت اینجور شوخی هایی رو ندارم پس چرا!؟

الان دیگه وقت خوابه. فردا خیلی کار دارم. شب خوش

نوشته شده توسط سعید صادقی مقدم در ساعت 23:41 | لینک  | 

به نام خدا

من سعید صادقی مقدم هستم و وبلاگ یزد ورزش رو دارم که تو اون اخبار ورزش یزد و ایران رو بروز می کنم اما از این پس قصد دارم در این وبلاگ خاطرات و اتفاقات روزانه ام را به اضافه رویدادهای دیگر بیان کنم. نمی دونم تا چه حد می تونم موفق بشم ولی یه امتحانی می کنم.

نوشته شده توسط سعید صادقی مقدم در ساعت 23:27 | لینک  |