تبليغاتX
شب نوشت سعید (خبرنگار ورزشی)

شب نوشت سعید (خبرنگار ورزشی)

دل نوشته ها، خاطرات و اتفاقات روزانه ورزشی و غیر ورزشی سعید صادقی مقدم
شروع همزمان ترم دوم تحصیلی و بازگشت به شغل سابق البته در محیطی دیگر

ترم دوم تحصیل در مقطع ارشد را آغاز نمودم. کلاسهای من با تنها چند نفر از دوستان و همکلاسیهای ترم قبل یکی است و اکثر آنها برنامه کلاسی دیگری انتخاب کرده اند. هر چند از اینکه با همکلاسیهای ترم قبل خودم نیستم اندکی ناراحت و دلگیرم ولی خوب٬ در ترم جاری می تونم با دوستان دیگری آشنا بشم كه نخستين نفر از اين دوستان طاهر خيري عزيز از نيكان خطه آذربايجان است.

همزمان با آغاز ترم جدید فعالیت خود را در ارگانی که چندین سال عمر خود را در آن صرف کردم و می تونم بگم قبولی خود در مقطع ارشد را نیر مدیون این سازمان و کارکنان آن هستم که چیزهای زیادی به من آموزش دادند از سر گرفتم البته اینبار در محیط و شهری غیر از یزد عزیز. 

حسابی خود را مشغول کار و تحصیل کرده ام. امیدوارم با یاری پروردگار متعال در هر دو زمینه موفق باشم. من که همچون گذشته تمام تلاش خود را خواهم کرد شما هم دعا کنید. التماس دعا

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت15:41توسط سعید صادقی مقدم |
عمل فکم با موفقیت به انجام رسید

مدتها بود استخوان سمت راست فک تحتانیم اندکی رشد اضافه کرده بود و نیاز به عمل جراحی داشت تا با سمت دیگر متقارن شود که این امر بالاخره طی هفته گذشته توسط دکتر حسنی (از مجرب ترین پزشکان متخصص فک کشور) صورت گرفت و اکنون دوران بهبودی پس از عمل را سپری می کنم.

+نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت1:15توسط سعید صادقی مقدم |
شاید بیایم

تو مدتی که وبلاگمو بروز نمی کردم یکی از دوستانم باهام تماس گرفت. انگار قوت قلبی بود برای قلب خسته من. می خواستم از همون موقع نوشتن رو دوباره آغاز کنم ولی عدم دسترسی به اینترنت مانع از این کار شد. شاید در آینده خاطرات روزانه ام را به شکلی تازه در این وبلاگ بروز کنم.

راستی به رغم وجود مشکلات فراوان٬ ترم اول دانشگاه را با معدل ۱۷.۳۸ پشت سرگذاشتم.   

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت17:26توسط سعید صادقی مقدم |
حداقل به مدت یک ماه خدانگهدار

ضمن تقدیر و تشکر از کلیه دوستان و عزیزانی که به وبلاگ شب نوشت سر زده و نظرات خود را (چه به صورت عمومی و چه خصوصی) ارسال کرده اند باید به اطلاع برسانم این وبلاگ به دلیل مشغله فراوان درسی و عدم دسترسی من به اینترنت حداقل تا یه ماه دیگر بروز نخواهد شد. عذرخواهی مرا به این خاطر بپذیرید. یا حق 

پانوشت: راستش این ترم به دلیل برخی مسائل اصلا نتونستم اهداف مورد نظرم که قبلا ذکر کرده بودم را به نحو شایسته عملی کنم. واقعا که زندگی مجردی بدون هیچ دوست صمیمی (آخه خیلی سخت می تونم با یه نفر صمیمی بشم) سخت است.التماس دعا

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت14:51توسط سعید صادقی مقدم |
نقطه سر خط

الان ساعت دقیقا ۲۱:۱۵ روز نهم اردیبهشت ماه سال ۱۳۸۸ است.

این زمان را ثبت کردم تا همیشه به یاد آن بیفتم و بخندم و در عین حال افسوس بخورم که چرا....

لطفا سوال نفرمایید

+نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت21:15توسط سعید صادقی مقدم |
ساکن تهران شده ام

چندروزیست که زندگی مجردی را در تهران آغاز کرده ام و قصد دارم حداقل تا پایان امتحانات پایان ترم اول درس بخوانم و زبان انگلیسی خود را قوی کنم (آخه دانستن و مکالمه زبان انگلیسی خصوصا برای پیشرفت در رشته من (روزنامه نگاری) بسیار مهم و ضروریه) حال تا چه اندازه شرایط محیا باشد و بتوانم سختی تنهایی را تحمل کنم و بتوانم به هدفم برسم الله اعلم. 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت11:54توسط سعید صادقی مقدم |
عيدتون مبارك

برآمد باد صبح و بوی نوروز *** به كام دوستان و بخت پيروز

مبارك بادت اين سال و همه سال *** مبارك بادت اين روز و همه روز

هرروزتان نوروز،‌ نوروزتان پيروز

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت17:33توسط سعید صادقی مقدم |
نظرتون درباره این دو بیتی چیه؟

درعشق توام نصیحت و پندچه سود *** زهر آب چشیده را قند چه سود
گویند مرا که بند در پایش نهید *** دیوانه دل است پای در بند چه سود

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت14:15توسط سعید صادقی مقدم |
نخستين هفته ورود به مقطع كارشناسي ارشد سپري شد/ شيوه تدريس دكتر شاه محمدي واقعا به دلم نشست

بالاخره انتظار به سرآمد و در كلاس درس اساتيد مقطع كارشناسي ارشد حضور يافتم. روز اول دانشگاه (چهارشنبه هفته گذشته) با آقايان شاه محمدي، زيبا كلام و خانم آقاجاني كلاس داشتم. قبل از آغاز نخستين كلاس نخستين ترم نخستين سال مقطع كارشناسي ارشد با دكتر شاه محمدي ملاقات كوتاهي داشتيم. تا ايشان را ديدم گفتم: سلام استاد. صادقي هستم از يزد. با يه نگاهي به من خيره شد و پس از احوالپرسي گفت: هي. امان از دست اين يزدي ها! و چند تا شوخي كرد(آخه قبل از آغاز كلاس ها از طريق وبلاگ دكتر با ايشان ارتباط برقرار كرده بودم و در واقع دوست شده بوده بودم) پس از آن به كلاس رفتيم و درس شروع شد. معرفي دانشجويان و استاد و و پس از آن شوخي هاي استاد با دانشجويان و تدريس آميخته با طنز ايشان خاطره لذت بخشي را از اين ساعت برايم برجاي گذاشت.(البته طنزي كه استاد در هنگام تدريس از آن استفاده مي كند اصلا و ابدا در تدريس ايشان و يادگيري ما خللي ايجاد نمي كند بلكه بسيار مفيد بوده و در واقع اين امر باعث مي شود مباحث را با آرامش و نشاط بیشتری دنبال كنيم) در كل دكتر شاه محمدي استادي شوخ طبع و مديري توانمند در اداره كردن كلاس هستند كه من در كلاس ايشان اصلا احساس خستگي نمي كنم.

بلافاصله بعد از كلاس دكتر شاه محمدي در كلاس دكتر زيبا كلام حاضر شدم. عزمم را جزم كرده بودم كه سوالات و مباحث فراواني را با ايشان داشته باشم ولي زيباكلام به نوبت اجازه اظهار نظر به دانشجويان و شركت آنها در بحث هاي كلاسي مي داد. به هر ترتيب تا آنجا كه به من اجازه داده شد! در مباحث استاد شركت كردم ووو....

ظهر چهارشنبه در كلاس درس خانم آقاجاني حاضر شدم. استاد خيلي مشتاق بود دانشجويان بيوگرافي كاملي از خود ارائه كنند كه من هم دريغ نكردم و اكثر فعاليت هايي كه دنبال مي كنم را گفتم و استاد هم با احسنت و آفرين بهم تبريك گفت. وقتي از استاد پرسيدم شما هم مختصري از فعاليت هايي كه داشته و داريد را بيان كنيد متوجه شدم كه اين استاد عزيز دستي هم بر ورزش داشته و دارند كه خيلي خوشحال شدم (خوب ناسلامتي من هم خبرنگار ورزشي و عاشق ورزشم) ساعت 2.30 كلاس تموم شد و من هم به خانه اقوامم رفتم تا فردا كه مجددا بايد به دانشگاه مي رفتم و در كلاس درس اساتيد حاضر مي شدم.

روز دوم (پنجشنبه) ساعت 5.30 از خواب بيدار و بلافاصله بعد از خواندن نماز صبح راهي دانشگاه شدم. واقعا كه مترو نعمت بزرگي است و الحق و الانصاف بايد براي سربلندي بانيان آن دعاي خير كرد. به رغم اينكه مسير محل سكونتم تا دانشگاه به قول معروف بدمسير بود با مترو خيلي راحت به دانشگاه رسيدم و در كلاس درس دكتر صفايي حاضر شدم. پس از آن كلاس خانم دكتر پژوهشي فر و به این ترتیب نخستين هفته تحصيل در مقطع كارشناسي ارشد سپری شد.

سعي مي كنم خاطرات روز دوم را هر چند كه كوتاه است ولي هفته آينده اضافه كنم.

امشب هم دارم تهران. آخه برا فردا شب بليط قطار نبود براي همين يه روز زودتر ميرم. التماس دعا

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت19:25توسط سعید صادقی مقدم |
انتخاب واحد کردم/ از دو هفته دیگه کلاسامون شروع میشه

دیروز و پریروز تهران بودم و انتخاب واحد کردم (۱۱ واحد) چهارشنبه و پنجشنبه هر هفته کلاس دارم. کلاسامون قراره از ۲۹ بهمن شروع بشه (یعنی از دو هفته دیگه) آقایان دکتر صادق زیباکلام٬ داوود صفایی٬ عبدالرضا شاه محمدی و خانم ها دکتر نوشین آقاجانی و شیوا  پژوهشی فرد اساتید ترم اولم خواهند بود. سعی دارم خیلی چیزا ازشون یاد بگیرم. فعلا دو روز در هفته رو میرم تهران و برمی گردم. یه کم سخته ولی چاره ای نیست. فعلا که تقدیر چنین است تا ببینیم بعدها چه خواهد شد...

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت23:35توسط سعید صادقی مقدم |
توکل بر خدا/ فردا شب برای انتخاب واحد به تهران میرم

بالاخره بعد از کش و قوس های فراوان تصمیم گرفتم برم تهران و انتخاب واحد کنم. با توکل بر خداوند متعال که همیشه داشته٬ دارم و خواهم داشت کارم را آغاز می کنم و بر همین اساس فردا شب به تهران خواهم رفت. برام دعا کنید... 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت23:16توسط سعید صادقی مقدم |
از تهران خوشم نمیاد/ شاید برا ادامه تحصیل نرم

از تهران علی رغم پیشرفتهایی که برایم به دنبال خواهد داشت خوشم نمیاد. شاید فعلا برای ادامه تحصیل در رشته مورد علاقه ام (کارشناسی ارشد روزنامه نگاری) که قبول شده ام و باید از ترم بعد (بهمن ماه) انتخاب واحد کنم و در کلاس درس اساتید حاضر بشم به تهران نرم و یک ترم را مرخصی بگیرم!

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت19:53توسط سعید صادقی مقدم |
می خوام یه کم از خودم بگم. و ای کاش ها ادامه دارند....

می خوام یه کم از خودم بگم. البته اگر اون چیزایی رو که می گم دروغ نباشه! قضاوت با اونایی که منو می شناسن!!!

یکی از افتخاراتم اینه که تا حالا تو زندگیم کسیو نفرین نکردم.(شاید از نظر شما افتخار به چنین چیزی خنده دار باشه ولی واسه من افتخار بسیار بزرگیه)شده مثلا از دست یکی به شدت دلگیر٬ دلخور٬ ناراحت و عصبانی شده باشم ولی خدا رو شاهد میگیرم تا الان که دارم این مطلبو می نویسم کسیو نفرین نکردم و سعی می کنم در ادامه زندگیم هم چنین باشم. 

همیشه سعی کردم و می کنم آدمها رو خوب درک کنم.حتی فکر می کنم خانمها را هم که از جنس من نیستن می تونم به خوبی درک کنم و درک می کنم. سعی کردم هیچوقت باعث نارحتی کسی نشم. امیدوارم هر کس از دست من ناراحت و اذیت شده منو از ته دل ببخشه و حلالم کنه. اگر ببخشه که واسه همیشه باهاش خداحافظی می کنم و اگرم نبخشه باید بهم بگه تا در جهت جبران قصوراتم تلاش کنم. آهااااااااااااای اونایی که از دستم دلگیر٬ دلخور٬ ناراحت٬ عصبانی هستید یا منو از ته دل حلال کنید و اگر نمی تونید منو ببخشید لطفا بهم بگیییییییییییییییییییییییییید.

و ای کاش ها ادامه دارند....

+نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت19:10توسط سعید صادقی مقدم |
امشب یکی از بهترین شبهای زندگیمه/ کارشناسی ارشد قبول شدم

امشب خیلی خیلی اتفاقی یه بار دیگه به سایت آزمون دانشگاه آزاد سر زدم تا درصد درسهایی که تو آزمون کارشناسی ارشد کسب کردم و رتبه دم مرزی که اوردم رو ببینم و حسرت اینو بخورم که چرا یه ذره بشتر درس نخوندم تا قبول بشم که یه دفعه با کمال تعجب دیدم جلو اسمم نوشته قبول! اصلا باورم نشد. فکر کردم دارم خواب می بینم. یه سیلی زدم تو گوش خودم دیدم نه صورتم قرمز شد. مطمئن شدم خواب نیستم. بلافاصله بابامو صدا زدم ببینه (هم به خاطر اینکه مطمئن مطمئن بشم که قبولیم درسته و هم به نوعی هر چند کوچک پاسخگوی زحماتی که تو طول مدت عمرم برام کشیده باشم فکر کنم با قبولیم تو آزمون کارشناسی ارشد تا حدودی تونستم بابامو خوشحال کنم و جواب زحمات و محبتاشو بدم) بهرحال از امشب اون شُکی که لازم می دیدم تو زندگیم بوجود بیاد اومد و وارد یه مرحله جدیدی از کار و تلاش و کوشش شدم. امیدوارم بتونم تو این مرحله جدید موفق باشم. برام دعا کنید.

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت23:29توسط سعید صادقی مقدم |
ای کاش....

ای کاش ها فراوانند. ای کاش من اینو داشتم. ای کاش من اونو داشتم. ای کاش من اینجوری می شدم. ای کاش من اونجوری می شدم. ای کاش من... وجود من تو این دسته از ای کاش ها کاملا مشهوده ولی فکر می کنم ای کاش هایی که در ادامه می گم یه ذره متفاوتن. می گید نه بخونید. نظرتون چیه؟ ای کاش می گفت چرا!؟ ای کاش می گفت چی شده؟ ای کاش ما رو از حال و روزش با خبر می کرد؟ ای کاش اینقدر کلمات و جملاتی که اشک آدمو درمیاره تکرار نمی کرد. ای کاش همه چیزو می گفت و ای کاش٬ ای کاش ها به وقوع می پیوست!!!

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت14:42توسط سعید صادقی مقدم |
وقتی دلگیر میشم یادم میفته وبلاگی هم دارم که می تونم با خودم درددل کنم

عجب! می بینی تو رو خدا!!! طوری شده وقتی دلگیر میشم یادم میفته وبلاگی هم دارم که می تونم اونجا با خودم درددل کنم. شرمنده اگر مطالبم بوی دلتنگی و دلگیری می ده! حتما سعی می کنم زمان شادی هام هم وبلاگمو بروز کنم.

و اما دلتنگی من!

تو این دور و زمونه خیلی سخت میشه به کسی اعتماد کرد. از من می شنوی تا می تونی به هیچکس اعتماد نکن. تو این دور و زمونه نمیشه صادق بود. اگر واقعا صادق باشی کلاهت پس معرکه هست. راحت سرت کلاه میذارن. تو این دور و زمونه نباید راه خودتو بری و راه خودت بیای چون اگر اینطوری باشه آدمایی پیدا میشن که بهت تنه مزنن یا نشونت می کنن تا کیفتو بقاپن یا......

در یک کلام تو این دور و زمونه نمیشه آدم بود و آدموار زندگی کرد. اگر بخوای آدموار زندگی کنی همون بهتر که .......

+نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت19:3توسط سعید صادقی مقدم |
فردا عید سعید فطره/ طاعات و عبادات همگی قبول و عید بر همه مبارک

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت/ صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

فردا ماه رمضان به پایان خواهد رسید و پس از یک ماه روزه داری جشن خواهیم گرفت و به یکدیگر عبادت قبول خواهیم گفت. عید همگی مبارک

راستی یه کم اضافه وزن داشتم که باتوجه به ماه مبارک رمضان و اینکه برای سحری و افطاری خوردن اشتهای چندانی نداشتم این اضافه وزن تا حدود زیادی برطرف شد. خوب اینم یکی از برکات مبارک رمضان بود برای من

+نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت21:4توسط سعید صادقی مقدم |
خدایا بازم مثل همیشه بهم کمک کن

دلم خیلی گرفته. گهگاهی اینجوری می شم. نمی دونم چرا!!! (اکثرا هم روزهای تعطیل این اتفاق میفته)خدایا چرا بعضی وقتا اینجوری می شم!؟ تو که همیشه بهم کمک کردی و پشتیبانم بودی و منو هیچوقت تنها نگذاشتی این دفعه هم کمکم کن. بهم بگو چی شده و برای رهایی از این حس غریب چه باید بکنم؟

+نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت22:51توسط سعید صادقی مقدم |
سالروز شهادت امام علی (ع) تسلیت باد

سالروز شهادت مولای متقیان٬ حضرت امام علی (ع) بر عموم روزه داران مسلمان تسلیت باد.

+نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت12:14توسط سعید صادقی مقدم |
پدر دوستم دار فانی را وداع گفت/ روحش شاد و یادش گرامی باد

هیچ وقت تا حالا بعد از خوردن سحری و خواندن نماز صبح نیومده بودم نت اما حالا اومدم تا چند جمله بنویسم.

دیروز شنیدم معلم کلاس چهارم ابتدایی و دوست امروزم که یکی از پیشکسوتان ورزش شهرمون نیز به شمار میاد و زحمات زیادی برای ورزش شهرمون کشیده و میکشه (یه نمونه اش برگزاری همین مسابقات جام رمضان امساله) پدرش را از دست داده. بنده خدا تا روز قبل از مرگش (علی رغم کهولت سن) هیچ مشکلی نداشت ولی یه مرتبه دار فانی را وداع گفت. روحش شاد و یادش گرامی باد.

بهرحال این خبر رو یه ساعتی مانده  بود به اذان مغرب (دقیقا بعد از اونکه چند لحظه ای اومده بودم نت و خاطرات اساتیدم "اسلامی و بذرافشان" در دوران دانشگاه مجددا برایم تداعی شد!) از مادرم شنیدم. به محض شنیدن این خبر تاسف برانگیز آماده شدم و رفتم تا ضمن ابراز همدردی با دوستم در مجلس ترحیم پدرش که در مسجد محله شان برگزار می شد شرکت کنم. مراسم تا زمان اذان مغرب طول کشید و پس از آن در همان مسجد نماز خوانده و افطار کردیم. به محض اینکه برگشتم خونه نمی دونم چی شد که سردرد شدم و بی حال گرفتم دراز کشیدم و خوابیدم تا سحر که باز هم روز از نو و روزی از نو.

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت5:46توسط سعید صادقی مقدم |
آنچه بر من از دیروز تا به امروز گذشت

می خوام از دیروز صبح بگم تا الان که کم کم دارم آماده می شم برم مراسم شب احیاء.

سحرگاه دیروز مثل روزهای قبل بابام بیدارم کرد تا سحری بخورم. بعد از سحری خوردن و نماز خوندن تا ساعت ۷.۳۰ خوابیدم که یکدفعه ساعتم زنگ خورد و با آهنگ ملایمش گفت: آقا سعید دیگه خواب بسه. حالا نوبت کاره. (تو ماه مبارک رمضان با تصویب هیات دولت یک ساعت دیرتر (ساعت ۸) میریم سر کار و ۱.۵ ساعت زودتر بر می گردیم) دوست و همکلاسی دوران دانشگاهم که از شهرشون اومده و ساکن یزد شده چند وقتی بود که اصرار داشت که یه روز افطار مهمونش باشم (البته من چندین بار گفتم که او بیاد خونه ما ولی این دوست من بیشتر از خودم یه دنده بود و اصرار داشت که من برم خونه او) بالاخره قرار شد ظهر بیاد محل کارمو با هم بریم خونشون. وقتی دوستم اومد با کلی زحمت تونستم رییسمو راضی کنم که برم (رییسم خیلی گیره مخصوصا وقتی به پایان وقت اداری نزدیک می شیم گیر دادناش شروع میشه که خوشبختانه اخم دوستم که خودش یه پا آقا زاده! هم هست باعث شد رییس این دفعه زیاد بهم گیر نده و من بتونم از اون محیط... فرار کنم.) بهرحال با طی نمودن مسافتی طولانی (آخه فاصله خونه دوستم تا محل کارم خیلی زیاده) به خونه دوستم رسیدیمو چون خیلی خسته بودم بعد از نماز خوندن دراز به دراز افتادمو خوابم برد. بیچاره دوستم کلی حرف داشت که باهام بزنه ولی من در شرایطی نبودم که بتونم اونو همراهی کنم. ای بر این شانس بد لعنت! تازه چشمام بسته شده بود و خواب رفته بودم که موبایلم زنگ خورد و منو از خواب پروند. بعد از جواب دادن دوباره گرفتم خوابیدم که همین اتفاق دوباره تکرار شد. دیگه کلافه شدم و به خودمو و دوستم گفتم ببین اون زمونا که موبایل در نیومده بود مردم چقدر بیشتر آرامش داشتن! اه که هی شانس! دیگه خواب از سرم پریده بود و افطار نزدیک. با دوستم خاطرات گذشته رو مرور کردیم تا اذان دادن. بعد از نماز و افطار از هر دری گفتیم و خندیدیم و برنامه ریزی کردیم برای شادی! های آینده (البته اگر عمری باقی باشه) دیگه ساعت حدودای ۱۰ شب شده بود که من تصمیم گرفتم برم خونه (هر چند دوستم اصرار داشت که سحر هم پیشش باشم و فردا صبح (جمعه) برگردم خونه) بعد از کلی زحمت (آخه ماشین گیر نمیومد که اون موقع شب) خودمو رسوندم خونه و رفتم لالا. (البته قبل از اون مثل همیشه یه سر به نت زدم) بعد از چند ساعت لالایی کردن باز هم روز از نو روزی از نو  سحرگاه شد اما با این تفاوت که سحری من تنها دو لیوان آب و یه استکان چای بود (چون اصلا اشتنها نداشتم) بعد از نمازم خوابیدم تا ساعت ۱ بعد از ظهر (آخه نا سلامتی آخر هفته بود و من فرصت داشتم یه کم استراحت کنم) بعدشم که دیگه از خواب سیر شده بودم یه مرتبه به طور اتفاقی تونستم بعد از مدتها با دلم خلوت کنم و به فکر فرو برم و یه کم به خودم بیام. بهرحال تا حدودی تونستم با خودم کنار بیام تا بتونم بنویسم. امیدوارم در ادامه هم چنین باشد.

الانم که بعد از نماز و افطار دارم کم کم آماده میشم برم مراسم احیاء شب نوزدهم ماه مبارک رمضان. راستی طاعات و عباداتت همه بندگان عالم مقبول درگاره ایزد منان.

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت20:0توسط سعید صادقی مقدم |
به دستور دل و برای او می نویسم

سلام

امروز چندلحظه ای را با دلم خلوت کرده بودم. دلم می گفت: آهای سعید! آخه چرا نمی نویسی!؟ نوشته های تو به همه کسایی که اونا رو می خوندن آرامش میداد. حتی به من! حداقل واسه خودتم نمی نویسی واسه اونا بنویس. منم در پاسخ می گفتم: به جون خودم حوصله ندارم. دستام قدرت نوشتن نداره! 

تا اینکه در پایان٬ مثل همیشه دل پیروز شد و من تسلیم! تصمیم گرفتم از این به بعد هر از چند گاهی فقط و فقط واسه دلم بنویسم. اشتباه نکنید!!! فقط و فقط واسه دلم می نویسم نه کس دیگه ای! یه خواهشی هم از بازید کنندگان عزیز دارم و اون اینکه لطفا سوال نفرمایید!!! بذارید با دلم خلوت کنم. منو با دلم تنها بذارید.  

پانوشت ۱: وقتی دلم این مطلبو که نوشتم خوند گفت: چرا واسه اونا نمی نوسی!؟ اونایی که میان تا با خوندن مطالبت آرامش بگیرن و لحظات خوبی داشته باشن! چرا واسه اونا نمی نوسی!؟ من هم در پاسخ گفتم: بازدید از وبلاگ من واسه همه آزاده. هر کس دوست داره می تونه بیاد و نوشته های منو که واسه دلمه بخونه و نظر بده. من که جلو کسی رو نگرفتم!

نمی دونم توجیه من واسه دلم قابل قبول بود یا نه ولی من تصمیم خودمو گرفته بودم و هیچکس و هیچ چیز جلودارم نبود. تا ببینیم بعدها چه خواهد شد! یا حق

پانوشت ۲: مثل اینکه این لطفا سوال نفرمایید!!! من به مذاق برخی دوستان و عزیزانم خوش نمی آید. برداشت هایی که داشتید اشتباه بود و هست!!!  درسته که بهانه آغار به کار مجددم در گذاشتن مطلب در این وبلاگ دلم بود ولی همونجوری که در پانوشت ۱ هم گفتم هر کس دوست داره می تونه بیاد و نوشته های منو که واسه دلمه بخونه و نظر بده. برای همگی آرزوی خوشبختی و سعادت دارم.

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت17:25توسط سعید صادقی مقدم |
نقطه سر خط
الان ساعت دقیقا ۱۷:۳۵ روز دهم تیرماه سال ۱۳۸۷ است.

این زمان را ثبت کردم تا همیشه به یاد آن بیفتم و بخندم و در عین حال افسوس بخورم که چرا....

لطفا سوال نفرمایید

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت17:55توسط سعید صادقی مقدم |
سالروز ولادت بانوی دو عالم، حضرت فاطمه زهرا و روز مادر مبارک/ امشب یکی از بهترین شبای زندگیمه

امشب یکی از بهترین شبای زندگیمه. شاید بپرسید چرا!؟ که البته من در پاسخ شما خواهم گفت: فعلا بماند خوب عزیزان امروز سالروز ولادت دخت نبی اکرم (ص)٬ صدیقه طاهره٬ حضرت فاطمه زهرا (س) و روز مادر بوده دیگه. مامانی روزت مبارک 

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت0:32توسط سعید صادقی مقدم |
بدون تیتر

الان دقیقا ۴۰ روز از آغاز به کارم در اداره میگذره. تو این مدت سختیهای زیادی رو تحمل کردم! شاید بپرسید چرا سختی!؟ در پاسخ شما باید بگم در آغاز هر کار تا آدم بخواد با محیط اطراف و آدمهایی که به عنوان همکار در کنارش هستن آشنا و با اونا به قول معروف اخت بشه زمان میبره و تو این مدت حرف های زیادی رو می شنوه که باید نشنیده بگیره که البته من نتونستم هر چرندیاتی رو نشنیده بگیرم و به همین خاطر هم تا آستانه بی خیال شدن از کار جدید پیش رفتم ولی فکر می کنم ختم به خیر شدبگذریم. به هر حال پس از سپری شدن این مدت وظایف و مسوولیتهای من به طور کامل مشخص شد و تصمیم گرفتم از شنبه٬ اول تیر که ساعت کاری ادارات هم از ۱۵/۶ صبح آغاز میشه(آخه به دستور رییس بزرگ و به خاطر صرفه جویی در مصرف برق در ادارات دولتی٬ مقرر شده ساعت کار ادارات استان از اول تیر از ۱۵/۷ به ۱۵/۶ تغییر یابد) در انجام وظایف و مسوولیتهایی که بهم محول شده کوشا باشم. برام دعا کنید.

راستی امروز یه خبر ناراحت کننده از یکی که خیلی دوستش می داشتم و دارم ولی هیچوقت بهش نگفته بودم شنیدم که بدجوری منو به فکر فرو برد و افسوس خوردم. خدا تو خودت می دونی که من می خواستم .....

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت22:23توسط سعید صادقی مقدم |
دیگه نمی تونم صبحها تا ساعت 9 بخوابم!

زمانی که دانشگاه می رفتم (آخ که چقدر دلم برا دانشگاه تنگ شده) فقط سه روز در هفته رو کلاس داشتم و بقیه روزها رو می تونستم تا ساعت ۹ صبح بخـــــــــــــوابم. البته روزهایی که دانشگاه نمی رفتم مشغله کاریم بیشتر بود. حالا که درسم تمـــــــــوم شده و مشغول فعالیت در یکی از ادارات شدم طبق تعـهدی که کردم باید حداکثر ساعت ۷ صبح اداره باشم  تـــــــــــــــــــــا ۳ بعدازظهر که بر می گردم خونه. با این حساب دیگه نمی تونم تا ساعت ۹ صبح بخوابم!

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت22:1توسط سعید صادقی مقدم |
تجربه ای مفید و آغازی نو

امروز صبح از یه سفر تقریبا طولانی که تجربه های بسیار مناسبی برایم به همراه داشت بازگشتم و از این پس سعی دارم هراز چندگاهی مطالبم را همچون گذشته در وبلاگ بروز کنم. عصر پریروز امتحان کارشناسی ارشد داشتم. با اینکه زیاد نخونده بودم ولی فکر می کنم به سوالات آزمون تقریبا خوب جواب دادم و به آینده امیدوارم. شما هم دعا کنید تا بلکه فرجی حاصل بشه و ... راستی از امروز فعالیت کاریم در یکی از ادارت آغاز شد.

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت18:29توسط سعید صادقی مقدم |
سال نو مبارک

سال نو مبارک

یک ساعت قبل سال ۱۳۸۷ آغاز شد. امیدوارم سالی همراه با مهر٬ محبت٬ صفا٬ صمیمیت و سعادت را پیش رو داشته باشید. مشکلاتی پیش اومده که امیدوارم با برطرف شدن این مشکلات در آینده ای نزدیک مطالبم را همچون گذشته بروز کنم. 

+نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت10:20توسط سعید صادقی مقدم |
شب نوشت فعال خواهد شد

متاسفانه هنوز یکی از نمره هامو اعلام نکردن و منتظرم تا این نمره هم اعلام بشه و شیرینی فارغ التحصیلی را با آغاز نمودن فعالیت مجددم در شب نوشت تقدیمتون کنم. این مطلبو برای این نوشتم که هم فکر نکنید که بدقولی کردم و هم دستورات مقامات عالیرتبه! اطاعت بشه.

راستی امروز اربعین شهادت امام حسین (ع) هست و به همین مناسبت توجه شما رو به اینجا جلب می کنم.

+نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت10:40توسط سعید صادقی مقدم |
شاید شب نوشت دوباره فعال شود

سلام

امروز ۲۲ بهمن ٬ سالروز پیروزی انقلاب اسلامی ایرانه. الان دقیقا سه ماهه که شب نوشت تعطیله. اگر این ترم فارغ التحصیل بشم به احتمال فراوان شب نوشت رو فعال خواهم کرد. تا چند روز دیگه همه چیر مشخص خواهد شد. دعا کنید همه چیز ختم به خیر بشه.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت16:53توسط سعید صادقی مقدم |